بنام خدا
پسر عمو ذبیح الله تعریف می کرد که :
بچه بودم و توی کوچه مشغول بازی با بچه ها که مردی معقول و مهربانی که از کوچه گدر می کرد با دیدن من، مرا مورد مهر و محبت خود قرار داد:
- پسر حاج آقا ! آفرین بهت که چه پسر خوب و مودبی هستی، بدو برو از بابات یه استخاره برام بگیر!
بدو رفتم خانه و از پدر برای مرد رهگذر استخاره گرفتم.
استخاره بد آمد . بسیار بد!
در راه برگشت دلم نیامد مرد مهربانی که به من محبت کرده بود ناراحت کنم :
- استخاره ات خود بود عمو . خیلی خوب!
مرد مهربان هم شاد و شنگول به راه خود رفت.
چند روز بعد که بازهم در کوچه مشغول بازی بودم مرد رهگذری با سر و کله باند پیچی شده وارد کوچه شد و با دیدنم به من حمله کرد و لگد محکمی به پهلویم زد و در حالیکه فحش های رکیکی می داد به راه خود ادامه داد:
- پدر ... با اون استخاره گرفتنش!